info@ravandno.net
16/6/1389  
50201

ایدئولوژی «چپ‏های نوین»: مقدمات شکل‏گیری و دلایل شکست آن

| | | |
مطالب مرتبط

از همین نویسنده
1387-05-15
روند نو _ www.ravandno.net


ایدئولوژی «چپ‏های نوین»: مقدمات شکل‏گیری و دلایل شکست آن

به مناسبت ۴٠ مین سالگرد جنبش جوانان در سال ١٩٦٨

نویسنده: س.و.نیکلایفنا

برگرفته شده از ماهنامه اقتصاد نو ـ مینسک ٢۰۰۷

برگردان: ر.ح.بازيار

   ایدئولوژی «چپ‏های نوین» در کشورهای فرانسه، آمریکا، ایتالیا، آلمان و ژاپن در پایان دهه ١٩۵٠ میان اندیشمندان ، روشنفکران آکادمیک و دانشجویان شکل گرفت. ظهور آن بیشتر به پیدایش گروه‏های زیادی از تروتسکیست‏ها، مائوئیست‏ها، آنارشیست‏ها و دیگر گروه‏بندی‏های رادیکال جوانان، آزادی زنان، اقلیت‏های جنسی، نژادی و ملی، گسترش جنبش آزادی‏بخش ملی در آفریقا و آمریکای لاتین و فروپاشی سیستم استعماری کلاسیک ربط داده می‏شود. برخی از نمایندگان حرکت‏های معروف هیپی‏ها در آن دوران ـ پاسیفیست‏ها ـ آغاز به درک این مسأله کردند که اعتراض اجتماعی پاسیف، نه تنها یکی از اشکال مبارزه نیست، بلکه حاوی یک موضع سازشکارانه و تسلیم‏طلبانه است. زیرا که موقعیت بی‏طرفی و موضع غیرطبقاتی نمی‏تواند  وجود داشته باشد، اندیشه و عمل انسان محصول جهان‌بینی اوست که در آن ایدئولوژی که او طرفدارش است، انعکاس می‏یابد. در این رابطه می‏توان گفت که جنبش چپ رادیکال، طرفداران شعار معروف حد اکثر «هر که با ما نیست، علیه ماست» می‏باشند که علیه هرگونه بی‏اعتنايی سیاسی، سازشکاری و حسن نیت ایدئولوژیکی و علیه هر نوع فرصت‏طلبی و سازشکاری پا به میدان گذاشتند.  

   این سمت‏گیری عقیدتی در حول جریانات انقلابی رادیکال و جوانان تصفیه شده جریانات هیپی‏گری و … به‏وجود آمد. اصطلاح «چپ نوین» برای نخستین بار در اثر معروف چارلز رایت میلس (١٩٦٢-١٩١٦) «نامه به چپ‏های نوین» که با عنوان مانیفست  در سال ١٩٦١ انتشار یافت، به‏کار برده شد. میلس در کتاب معروف خود: «طبقه متوسط آمریکا» (١٩۵١) ضمن توصیف تکامل طبقه متوسط آمریکا، ثابت می‏کند که با گذشت زمان، آمریکا و عملا تمامی تمدن غرب به تمدن مزدبگیران اداره کننده موسسات تبدیل شده است. همه، از زنان خانه‌دار گرفته تا به‌اصطلاح صاحبان کار آزاد، خود را در یک پیوند و گیر‌و‌دار پروسه‏های بوروکراتیک بی‏معنا و تمام نشدنی، سلسله مراتب بی‌رحمانه تولیدی، که احتیاج به رفتار ماهرانه ربوت‏های زنده‌دل دارد، گرفتار می‌بینند. نمایندگان معاصر طبقه متوسط خود را چون «انسان‏های اقتصادی»ای می‏پندارند که همه چیز، حتی فرزندان‏‌شان به‌مثابه تولید است که نیاز به سرمایه‌گذاری مشخص برای کسب سود بیشتر دارد. مفسران مارکس در قرن بیستم، آ.گرامشی، ه.مارکوزه، پ.بارت، ا.گیدبور، ج.میلس و دیگران نشان دادند که چنین «ماتریالیزه» یا دقیق‏تر بگويیم «مرکانتیلیزه» (پول‌پرست ـ نفع‌پرست) نمودن انسان سده بیستم، انسان را به وضعیت بی‌خونی روحی، بی‌تفاوتی، از دست دادن کامل انگیزه زندگی و از خود بیگانگی در تمام عرصه‏ها، از روابط خانوادگی گرفته تا حیات سیاسی، می‏کشاند. ه.مارکوزه تاکید می‏کند، که جامعه معاصر غرب در واقع «جامعه ماشینی»، «جامعه بدون اپوزیسیون» و جمعیت آن «انسان‏های تک بعدی» با «شعور سعادتمند»ی هستند که هر چیز نامطلوب و ناراحت کننده را از خود دور می‏سازند. «توتالیتاریسم لیبرالی» بورژوازی که از اواسط  دهه ١٩٤٠ با استفاده از ابزار مختلف به فریب اذهان عمومی مشغول بوده است، آگاهانه و با برنامه در جهت شکل‏گیری چنین «انسان‏های اقتصادی» تک بعدی تلاش می‏کند. تصادفی نیست که به‌اصطلاح طبقه متوسط همیشه به‌عنوان عامل ثبات سیاسی  مد نظر بوده است. یعنی این‏که نسبت به سیاست و مسائل سیاسی عملا بی‌اعتنا است. چون‏که کانون منافع این طبقه، بر منافع مادی، مشکلات معیشتی و درون خانواده متمرکز شده و سمت‏گیری آن فقط در جهت به‏دست آوردن «نان و نمایش» است. عطش شدید نخبگان سیاسی کشورهای سوسیالیستی سابق و کشورهای «جهان سوم» برای ورود هر چه سریع‏تر و پیگیرتر به جمع این نوع کشورهای صنعتی، از همین‏جا ناشی می‏شود. مشکلات زندگی و بهره‏های سنگین بانکی که دست و پای طبقه متوسط را درهم تنیده (کار، خانواده، موقعیت اجتماعی، اعتبارات بانکی، طراحی مصنوعی مصرف و خدمات اجباری) برای مدت‏های طولانی تامین کننده ثبات سیاسی چنین جوامعی است. در این مفهوم، می‏توان گفت جنبش «چپ‏های نوین» که بسیاری از هواداران آن‏  برخاسته از خانواده‌های ثروتمند یا از لحاظ مادی تامین شده بودند، اعتراضی بود علیه ارزش‏های  «جامعه مصرفی» غرب.  

   اگر قبلا، در دوران چپ کلاسیک رشد روحیه رادیکالی و جنبش اجتماعی ـ سیاسی معمولا به هنگام بحران‏های اقتصادی روی می‏داد، در ١٩٦٠ زمانی‌که «چپ‏های نوین» پا به میدان مبارزه گذاشتند، در اروپا و آمریکا یک رشد بی‌سابقه اقتصادی مشاهده می‏گردید. یکی از رهبران سابق انقلاب ماه مه فرانسه، «دانیل کن بندیت» در بررسی رویدادهای ١٩٦٨ فرانسه می‏نویسد: «بی‏کاری به حد اقل رسیده، رشد اقتصادی باثبات و کشور رو به ترقی بود».  

   از نقطه نظر تغییر پوزیتیویستی رشد اجتماعی، مابین رشد اقتصادی جامعه و وضعیت معنوی آن، باید یک تناسب مستقیم مشاهده گردد. هر چه رشد اقتصادی بیشتر باشد، به همان میزان باید سطح رشد معنوی جامعه بالاتر باشد. سنت‌گرای معروف ایتالیا و منتقد «جامعه مصرفی» غرب، یو.اوولا نوشت: «دقیقا در جامعه شکوفا شده، شدیدترین اشکال بحران زندگی مشاهده می‏شود. هیچ رابطه‌ای نمی‏تواند مابین هدف زندگی و رفاه اقتصادی وجود داشته باشد». حتی برعکس، رشد اقتصادی بالا، رشد تولید مادی و شکل‌گیری «جامعه مصرفی» تمدن غرب را به فساد و انحطاط معنوی کشاند. به همین دلیل، در پایان ١٩٥۰ با وجود رشد اقتصادی، جامعه غرب در یک بحران روحی ـ معنوی عمیقی قرار گرفت. به قول «ه.مارکوزه»، سرمایه‌داری به شکل نامحسوس و کند، اما با قاطعیت وارد مرحله پایانی «توتالیتاریسم لیبرالی» خود شده بود. جالب  توجه این‏که، در مورد دگردیسی سرمایه‌داری در آن دوران، نه تنها  نمایندگان چپ می نوشتند، بلکه مدت‏ها پیش از آن، یعنی در سال ١٩٣٠، در مورد  استحاله لیبرالیسم غرب که خود را تنها توتالیتاریسم واقعی می‏دانست، محافظه‌کاران آلمانی ک.اشمیت، او.شپینگرو سنت‌گرایان از جمله  پ.گنون و دیرتر یو.اوولا، نیز مطالبی نوشته بودند.  

   در اواسط سال ١٩٦۰ تحت تاثیر مستقیم نوشته‏های مارکوزه،  سارتر، میلس  و هم‏چنین تحت تاثیر  جریانات  هنری  هم‏چون  دادائیسم،  سوررآلیسم   گروه‏های جوانان علیه سرمایه داری و شیوه زندگی بورژوازانه به میدان آمدند. آنان با الهام از ایده «امتناع بزرگ» ه.مارکوزه و با تکیه بر عناصر بی طبقه، لومپن‏ها ، اقلیت‏های ملی و با کمک  نمایشات سیاسی ـ توده‌ای و ترور سیاسی تلاش می‏کردند تضادهای سرمایه‌داری را هر چه بیشتر تشدید کنند، شرایط قبل از انقلاب را ایجاد نمایند و توده‌های مردم بورژوا شده را «بیدار» کنند.  

   جنبش «چپ‏های نوین» از یک‌سو واکنشی بود علیه «دستاوردها» و ارزش‏های لیبرالیسم غربی و از سوی دیگر «چپ‏های نوین»  مستقیما به ایده‏های لیبرالیسم و فرهنگ غرب مربوط بودند. شعارهای پر جوش و خروش آن‏ها در مورد «حقوق بشر»، «آزادی»، «فردگرایی» بیان‏گر آن بود که «چپ‌های نوین»، همانا ادامه‌دهندگان سنت‏های هومانیسم بودند، که در فرهنگ اروپا جا افتاده بود و انتقاد آن‏ها از لیبرالیسم و جامعه لیبرالی، در واقع انتقادی از درون بود که ماهیت آن خودفروپاشی جامعه لیبرالی بود …». یو.اوولا پیدایش جنبش رادیکال جوانان را در اواسط سده بیستم به آغاز مرحله آخر «نیهیلیسم اروپایی»مربوط می‏داند. تمامی جنبش‏های رادیکال نوین جوانان مستقیما به آن دنیايی مربوط می‏شود «که خدا در آن مرده است». اگر در مرحله ماقبل آخر ـ پس از فروپاشی ارزش‏های سنتی «مرگ خدا» یا حقیقت مطلق ـ وضعیت متزلزل به کمک «سیستم خوب طراحی شده فیلترگذاری و ابزار تسکین‌دهنده» حمایت می‌گردید، اما در مرحله آخر «با فروپاشی ارزش‏ها، نوبت امتناع از تمامی جای‏گزین‏ها فرامی‏رسد، که به کمک آن‏ها تلاش می‏گردید بی‌هدف بودن زندگی استتار گردد.»[یو.اوولا]. یو.اوولا معتقد است که در پایان سده نوزدهم و آغاز سده بیستم، در روحیه رمانتیک جوانان، هنوز هم سعی بر آن بود که فلسفه زندگی را برای همیشه از دست رفته نشان دهند و با لغزیدن در یک ماجراجویی رمانتیکی، این زندگی بی‌هدف را به‏وسیله خودکشی پایان بخشند. اما در نیمه دوم سده بیستم، ادامه منطقی این بحران موجودیت، به ترور می‌رسد. چنان‏که اندیشمند ایتالیایی تاکید می‌کند «آن‏ها که از خودکشی به‌عنوان شیوه رادیکال حل مشکل هدف زندگی امتناع نمودند، تصمیم گرفتند از حرف به‌عمل آیند. به این امید که تنها هدف ممکن زندگی را به کمک اقدامات بی معنا و تخریب کننده به‏دست آورند».  


   در شکل‏گیری این جنبش، «انقلاب توقعات» که در عصر دوران نوین و روشنگری آغاز گردید و به‏ویژه در نیمه دوم سده نوزدهم مشخصا شکل گرفت، نقش معینی ایفا کرد. زمانی‌که توقعات و بلندپروازی‏های مردم سریع‏تر از امکانات واقعی آن‏ها پیش رفت، نارضایتی عمیق توده‏ها به‏ویژه جوانان را به‏دنبال آورد. عوامل اساسی «انقلاب توقعات» همانا تلاشی خانواده سنتی، افزایش وقت آزاد، افزایش تحصیل‌کردگان علوم انسانی و شکل‏گیری فضای جهانی بود.  

   یکی از گرایشات  ویران‌کننده اصلی دوران معاصر، فروپاشی خانواده پدرسالاری به‏مثابه نتیجه مرگ تمدن سنتی غرب بود. ویژگی خانواده‏های سنتی، وجود شمار زیاد بچه بود که امکان نمی‏داد خودخواهی را در نسل رو به رشد پرورش دهد. تربیت ریاضت‌کشانه و دیسپلین شدید که در کاراکتر انسان‏ها چنین ویژگی‏هایی هم‏چون کاردوستی، بردباری و کم‌توقعی را پرورش می‏داد ، ساختار زندگی خانوادگی را که در قبول حاکمیت بزرگان بر کوچکان و مردان بر زنان تجلی می‏یافت، شکل می‏داد. شکل خانواده‏های کنونی که در کشورهای غربی در اواسط سده بیستم به‌طور قطعی صورت گرفت، کاملا چیز دیگری است. یک بچه ، پرورش نازپرورانه و فقدان کامل دیسپلین، آزادی کامل زنان و نفرت نسبت  به سنت‏ها و بزرگترها. در مورد این  وضعیت  جدا شدن از  ریشه‏ها و تلاشی خانواده سنتی هم‏چون عواملی که در شکل‌گیری  جنبش رادیکال  جوانان در دهه ٧٠ - ١٩٦٠ تاثیر گذاشت، یو.اوولا می‏نویسد: یکی از دلایل پیدایش شکل رادیکال اعتراض و رشد جرايم یا فساد میان جوانان، بدون شک بی‌اعتنایی به مفهوم عالی خانواده، ویژگی تمدن مادی‌گرایی و بی‌عاطفگی است.  

   در نیمه دوم ١٩٧۰ واکنش «قانون‏مند» جامعه سرمایه‌داری به این وضعیت، همانا محدود نمودن دست‏یابی توده‏های مردم به آموزش عالی در کل و علوم انسانی به‌طور مشخص، بود. دراین چارچوب می‏توان گفت‏، که نظام آموزشی  معاصر غرب  اساسا بر مبنای  اصل سطحی‌گری و تخصص‏های محدود استوار است، که هم‏زمان دو مساله  را حل می‏کند: از یک‌سو، در چارچوبی چنان محدود کارشناسان حرفه ای را آماده می‏سازد که به‌رغم این‏که دارای مدرک آموزش عالی هستند، اما در واقع امر فاقد هرگونه آگاهی در علوم پایه‌ای در عرصه‏های تاریخ جهان، فلسفه، منطق، ادبیات کلاسیک و … و هم‏چنین فاقد توان تحلیل و تفکر مستقل و توان تصمیم‌گیری می‏باشند که بیشتر با «کارگران کار فکری» برای کار بر روی دستگاه‏های مکانیکی تولیدی برخی از «محصولات مصرفی» شبیه و دم‌ساز هستند. از دیگر سو، برخورد پراگماتیکی نظام آموزشی معاصر غرب تلاش دارد از علوم انسانی «زواید» حذف گردد، یعنی در واقع کوشش می‏شود جهان‌بینی افراد چنان شکل گیرد که اتوریته علوم انسانی کلاسیک، که آموزش واقعی و بنیادین است، مورد شک و تردید قرار گیرد. بنابه گفته یکی از جامعه‌شناسان چپ آمریکایی، این نظام آموزشی امکان می‏دهد که ارتش ذخیره کارکنان فکری ـ سیاسی محدود گردد.  

   بدین ترتیب، جنبش «چپ‏های نوین» فرآورده گریزناپذیر و قانون‏مند لیبرالیسم غرب، مرحله نهایی آن، نشانه  بحران نهایی و فروپاشی و هم‏زمان واکنش انتقادی نسبت به ایدئولوژی لیبرالی بود. در دیدگاه‏های گروه‏های گوناگون «چپ‏های نوین» می توان اصول مشترک زیر را مشخص نمود:  

   ضدسرمایه‌داری: انتقاد از نظام سرمایه‌داری، که دربرگیرنده اعتراض علیه ایدئولوژی و ارزش‏های «طبقه متوسط»، «انسان‏های تک بعدی» ، «جامعه مصرفی»، «توتالیتاریسم لیبرالی» و «جامعه نمایشی» می‏باشد.  

انتقادات دربرگیرنده ارزش‏های نظام سرمایه‌داری، اقتصاد و نظام سیاسی ، آموزش ، علوم و فرهنگ بورژوازی بود.  

   آنارشیسم: انتقاد از ایده دولت معاصر به‏مثابه نظام اجبار و کنترل عمومی  

«چپ‏های نوین» خواهان «مشارکت دمکراتیک»، یعنی کنترل از پایین بر تمامی عرصه‏های حیات اجتماعی، از سیاست گرفته تا بهداشت عمومی و آموزش و پرورش. علیه هر نوع شکل سازمان‏دهی اجتماعی و کنترل دولتی، در عمل طرفدار ایده آنارشیستی و خود سازمان‏دهی اجتماعی بودند.  

   خواست آزادی‏های نا محدود شخصی: که در طرد آنارشیستی هر نوع شکل اتوریته و اداره کردن تجسم می‏یافت.  

   پلورالیسم عقیدتی: درخواست پلورالیسم فکری، آزادی  تحصیلات و اصلاح «تحصیلات دانشگاهی»، آزادی بیان، انتشارات و اجتماعات.  

   ایده مذهبی آگاهی دادن به توده‏های مردم: ایده روشنگری و بالا بردن سطح آگاهی توده‏ها به کمک فعالیت‏های تبلیغاتی و برنامه‏های آموزشی. «اصلی‏ترین وظیفه حزب، نشان دادن راه به توده‏ها ست. حزب باید با عمل و گفتار، توده‏های مردم را برای انتخاب استراتژی درست مقاومت طولانی آموزش دهد.» (خ.نیوتن)  

   انترناسیونالیسم: مبارزه با تبعیض نژادی، در راه انترناسیونالیزم، برابری اجتماعی و عدالت، «احترام و همدردی با تمامی ستمکشان».  

   ضدامپریالیسم: مبارزه با جنگ، با تجاوز آمریکا به ویتنام و کامبوج، انتقاد از دیکتاتوری نظامی آمریکا به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری ـ امپریالیسم.  

   ضداستعمار: انتقاد از سیاست مستعمره ساختن کشورهای در حال رشد، افشا و تحلیل تمامی اشکال بیگانگی و اسارت انسان در«جامعه مصرفی» معاصر.  

   ایده انقلاب پی‌در‌پی: به مفهوم مبارزه بی‌پایان با جهان سرمایه، که می تواند«طبقه متوسط» را در دنیای سرمایه‌داری به مرحله انفجار برساند.  

   رادیکالیسم و نظریه «مقاومت طولانی»: عصیان علیه  سرمایه‌داری به‏وسیله تظاهرات، اعتصابات،عملیات مسلحانه، خرابکاری، قتل سیاسی، آتش‌سوزی و دیگر اقدامات تروریستی. «چپ‏های نوین» علیه مبارزات پارلمانی موضع گرفتند و معتقد بودند که این اشکال مبارزه با نظام، یک مخالفت منفعل  و درواقع امر تاييد نظم موجود است.  

   منبع فکری «چپ‏های نوین» فلسفه روشنگری فرانسه، سوسیالیسم تخیلی (ش.فوریه، ر.اوئن)، فلسفه مارکسیسم و نئومارکسیسم آن (ا.فروم، ه.مارکوزه، د.لوکاچ و دیگران) است. در شکل‏گیری ایدئولوژی «چپ‏های نوین»، «فلسفه زندگی» (ف.نیچه، او.شینگلر) و ( ژ پ.سارتر، آ.کامو)، مکتب فرانسوی (م.هورکخام، ت.آدورنا)، روانشناسی کلاسیک (فروید) و نئوفرویدیسم (ژ.ارکان) نقش داشتند. از آموزش فلسفی مارکس، نئومارکسیسم غربی، فلسفه زندگی و آموزش‏های روانشناسی، بنیاد فلسفی ایدئولوژی «چپ‏های نوین » شکل گرفت. اما الهام بخش مستقیم فکری آن‏ها ل.تروتسکی و مائو  تسه‌دون، بودند.  

   از ل.تروتسکی و مائو ایده «انقلاب پی‌در‌پی یا مداوم» به عاریت گرفته شد و اصلاح گردید. به‏دنبال تروتسکی، مائو نیز ثابت کرد که پیروزی سوسیالیسم بدون نابودی کامل سرمایه‌داری در سرتاسر جهان غیرممکن است. هدف نهایی مائوئیسم انقلاب جهانی بود، که برای دست‏یابی به آن رادیکال‏ترین اقدامات، تا جنگ جهانی در نظر گرفته شده  بود. مائو به‏شدت کشورهای  سوسیالیستی را، از جمله اتحاد شوروی دوره «هوای معتدل خروشچفی» مورد انتقاد قرار می‏داد. او معتقد بود که طبقه کارگر کشورهای سرمایه داری و سوسیالیستی «بورژوا زده» شده و انقلابی‏گری خود را از دست داده‌اند. مائو معتقد بود که مبارزه دائمی  مابین عقاید سوسیالیستی و سرمایه‌داری و راه‏های رشد آن، نه تنها در کشورهای سرمایه‌داری، بلکه در کشورهای به اصطلاح پیشرفته سوسیالیستی که خطر بر قراری سرمایه‌داری و بورژوا شدن توده‏های مردم وجود دارد، در جریان است. برای مقابله با این خطر «انقلاب پی‌در‌پی» ضرورت دارد: «بدون تخریب، سازندگی وجود ندارد». انقلاب همان تخریب است، که هدف آن روشن ساختن حقیقت است، یعنی سازندگی.  

   با الهام گرفتن از عقاید تروتسکی و مائو، «چپ‌های نوین» انتقاد را از به‌اصطلاح چپ‌های «سنتی» آغاز کردند. موضع مرکزی آن‏ها این بود که پرولتاریا به دلایل مشخص، وظایفی را که بر عهده‌اش نهاده شده بود، نتوانسته است به مرحله اجرا درآورد. چون‏که در مراحل بعدی تکامل سرمایه‌داری، به‏هم پیوستن قطعی طبقات در آغاز مخاصم، یعنی بورژوازی و پرولتاریا، به‏وقوع پیوسته است. پرولتاریای کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری و هم‏چنین کشورهای پیشرفته سوسیالیستی، انقلابی‏گری خود را از دست داده و تسلیم ارزش‏های«جامعه مصرفی» و روحیات خرده‌بورژوازی شده‌اند. پرولتاریای آزاد و انقلابی، که « چیزی جز زنجیرهای خود برای از دست دادن نداشت» و می‌بایست دهقانان را برای مبارزه با بورژوازی به‏دنبال خود می‌کشاند موفق نبوده است. اما چنان‏که ه.مارکوزه اشاره می‌کند، تراژدی ـ کمدی وضعیت در اواسط سده بیستم در این بود که کارگر دیگر نه تنها خود را برده احساس نمی‏کرد، بلکه خود را شهروند آزاد می‏پنداشت. و این را درک نمی‏کرد که «بردگان تمدن‏های پیشرفته صنعتی، بردگان ساخته شده اند». در این مفهوم، وضعیت کارگر معاصر بسیار بدتر از وضعیت برده است. چون‏که برده می‏داند که او برده است. اما کارگر که در «جامعه مصرفی» به «بردگی ملایم» کشانده شده است، تصور انسان آزاد را از خود نشان می‏دهد. فرانس فانون، ایدئولوگ «چپ‏های نوین» معتقد بود که پرولتاریای «سیر» دیگر ظرفیت مبارزه با جهان سرمایه را ندارد. برای این مبارزه فقط کارگران «گرسنه» کشورهای جهان سوم مستعد هستند که هنوز در این نظام حل نشده اند. به همین دلیل «چپ‏های نوین» معتقد بودند که برای مبارزه با سرمایه‌داری، به‏جای پرولتاریای فاسد، باید بر دهقانان تکیه کرد که هنوز در نظام و اخلاقیات بورژوازی حل نشده‌اند. و چون‏که دهقانان به‏طور طبیعی پاسیف هستند و نمی‏توانند مستقلانه جنبش را سازمان‏دهی کنند، در نتیجه رهبری آنان باید بر عهده جوانان و قشر روشنفکر شهری که، انقلاب پی‌در‌پی را سازمان‏دهی می ‏کنند، قرار گیرد.  

   نظریه مائوئیستی انقلاب پی‌در‌پی ادامه خود را در شعارهای رویدادهای ماه مه فرانسه در سال ١٩٦٨ یافت. دانیل کن بندیت، رهبر یکی از گروه‏های ماورا‌ چپ «جنبش ۲۲ مارس»، خواهان تخریب جامعه سرمایه‌داری و «کانون استثمار» آن گردید. البته باید گفت، که در تفاوت با چپ کلاسیک، جنبش «چپ‏های نوین» هیچ برنامه‌ای برای سازمان‏دهی نظام عادلانه اجتماعی نداشت. برنامه مثبت آن‏ها فقط در تلاش برای عملی ساختن انقلاب پی‌در‌پی خلاصه می‏شد. مظاهر جامعه سرمایه‌داری (مغازه، خودروها، موزه‏ها و …) تحت شعار « قهر، سعادت است» تخریب می‏شد. با چنین شعارهای مشابه‌ای « چپ‏های نوین» در آلمان نیز به میدان آمدند. برنت رابل، یکی از رهبران اتحاد سوسیالیستی دانشجویان آ لمان، که از جناح چپ آن «چپ های نوین» آلمان سر برآوردند، اذعان کرد که: «در حال حاضر ما فقط نفی می‏کنیم. برنامه عملی و سازنده‌ای نداریم».  

  «چپ‏های نوین» خواهان تخریب نظام سرمایه‌داری در تمامی عرصه‏ها بودند: عرصه‏های اقتصاد، فرهنگ، نظام آموزشی و علوم، شیوه زندگی مصرفی خرده‌بورژوازی یا علوم معاصر که به سرمایه‌داری خدمت می‏کند.  

   «چپ‏های نوین» اعتراض خود را علیه جامعه مصرفی ، نظام سرمایه‌داری و از خود بیگانگی در شعارهايی چون «قدغن کردن، ممنوع است»، «آینده آن‏گونه خواهد بود که ما آن را می‏سازیم»، «تخیل خود را حاکم کنید»، «ما هیچی نمی‌خواهیم، ما می‌گیریم، ما تصرف می‌کنیم»، «همه چیز ممکن است» ، « کارخانه برای کارگر، دانشگاه برای دانشجو»، بیان می‏کردند.  

  «چپ های نوین» هم‏چنین علیه فرهنگ سنتی بورژوازی موضع گرفتند، که بار دیگر آن‏ها را با تفکر مائوئیستی مبارزه با لیبرالیسم در فرهنگ و هنر نزدیک می‏کرد. آن‏ها بر این ایده مارکسیسم، که هنر و تمامی عرصه‏های فرهنگی در کل، طبقاتی هستند، تکیه می‏کردند. مائو و نظریه‌پردازان «چپ‏های نوین» ثابت می‌کردند که هیچ‏گونه ایدئولوژی  بی‌طرف یا به‌اصطلاح «هنر برای هنر» نمی‌تواند وجود داشته باشد.  

   در این‏جا باید یادآ وری کرد، که متفکران و روشنفکران خلاق اساسا حامل ایدئولوژی لیبرالی هستند. و به بیانی «ستون پنجم»  ویژه‌ای هستند که حاضرند منافع ملی و دولتی را قربانی ارزش‏های انتزاعی دموکراسی کنند. مائو در موضع‌گیری علیه آموزش و رشد فرهنگی، معتقد بود که رشد فرهنگی مردم را فاسد و تنبل می‏سازد و ممنوع ساختن فرهنگ بورژوازی باعث سادگی مردم می‏گردد. و دقیقا در جریان جنبش ماه مه سال ١٩٦٨ رهبران «چپ‏های نوین» فرانسه خواهان نابودی آرامگاهی شدند که ولتر، روسو، مارا و ژورس در آن به خاک سپرده شده بودند. البته این‏گونه حرکات دارای یک نوع منطق  بود. چون‏که این روشنگران فرانسوی بیان‏گر منافع آن بورژوازی‌ای بودند که نمایندگان دانشجویان چپ در اواسط سده بیستم با آن مبارزه می‏کردند. روشنگری فرانسوی جان گرفت، اما انقلاب بورژوازی فرانسه در ١٧٨٩ تلاش کرد آن ایده لیبرالی که تمدن معاصر غرب را به فاجعه معنوی و سیاسی سوق داده است، در عمل به اجرا بگذارد.  


   در تفاوت با چپ «سنتی»، «چپ‌های نوین» خواهان شیوه‏های رادیکال‏تر مبارزه با سرمایه‌داری بودند (سرقت، قتل سیاسی، گروگان‌گیری …). آن‏ها معتقد بودند که شکل مبارزه مسالمت‌آمیز با بورژوازی نه تنها موثر نیست، بلکه شکل پوسیده لیبرالیسم «گندیده» است. با در نظر گرفتن تجربه انقلاب کوبا «چپ‌های نوین» پیشنهاد می‏کردند که جوانان و دانشجویان از شیوه زندگی منفعل و خرده‌بورژوازانه امتناع ورزند، به کوه‏ها روند، دسته‏های پارتیزانی را تشکیل دهند و دهقانان را به طرف خود جذب کنند. در مانیفست نظریه‌پردازان «چپ‏های نوین»، ایده «مراکز پارتیزانی» و«لشکرکشی کبیر» هم‏چون وسیله‌ای برای اشاعه روحیه انقلابی در سراسر جهان، جای ویژه‌ای داشت.  

   رودی دوچکه، یکی از رهبران «چپ‏های نوین» آلمان نظر مشابهی داشت و معتقد بود که طبقه کارگر آلمان کاملا در نظام معاصر سرمایه‌داری حل شده، انقلابی‏گری خود را از دست داده، صاحب مالکیت است و عملا خود را با خرده‌بورژوا یک‏سان می‌بیند. به‌همین دلیل در مبارزه با دنیای سرمایه باید بر روی آن قشر از جامعه که جذب نظام نشده است، یعنی دانشجویان و روشنفکران مترقی حساب باز کرد.  

  عصیان علیه جامعه مصرفی سرمایه‌داری به شکست «چپ‏های نوین» انجامید. در میان بسیاری از عوامل، ضروریست به برخی از آن‏ها اشاره کرد.  

   سرمایه‌داری «ملایم» آموخت چگونه به‌شکلی «عاقلانه» نسبت به چنین جنبش‏های مشابه جوانان واکنش نشان دهد. عقب‌نشینی‏های موضعی و مقطعی از طرف دولت موجب کاهش نارضایتی جوانان گردید و آن‏ها را از ادامه مبارزه منحرف ساخت. و به‏دنبال آن، پایان جنگ در ویتنام، اعطای حقوق شهروندی برابر برای جمعیت سیاه‌پوست و حق شرکت در انتخابات برای زنان در برخی از کشورهای اروپایی، سرچشمه اصلی اعتراضات جوانان را خشکاند.  

   بخشی از روش‏ها و اشکال اعتراض مانند راک موزیک، هیپی‏گری، سکس، مواد مخدر و … خود به‌نوعی، شیوه‌ای برای تخلیه انرژی ویران‏گر جوانان بود. اهرم‏های کاهش خشونت انقلابی عبارت بود از: راک ـ فستیوال، جنبش‏های طرفداران محیط زیست، جنبش دفاع از حقوق زنان، حیوانات و اقلیت‏های جنسی. جوانان به‌جای این‏که «پارتیزان‏های شهری» را سازمان‏دهی کنند، انرژی خود را در فستیوال‏های موسیقی راک و پاپ در شهرها و جزایر مختلف به هدر می‏دادند. این شیوه زندگی، که در اعطای حد نهایی آزادی و ارضاء تمامی  امیال بدنی و جنسی خلاصه می‏شد، ابدا موجب  پیدایش قهرمان انقلابی، که امیال شخصی خود را تابع اراده جمع کند و به ایده کبیر خدمت نماید، نشد. بلکه برعکس، باعث پیدایش فرد ضعیف که به‌خاطر آزادی افسانه‌ای ازانتقاد از خود و دیسپلین امتناع می‏ورزد، گردید.  

   در این رابطه اصلا جای تعجب نیست که به‌نظر برخی از محققین، در اواسط دهه ١٩٦٠ سازمان اطلاعاتی آ مریکا «سیا» از موسیقی راک و پاپ، پخش مواد مخدر و انقلاب سکسی حمایت می‏کرد. این سرمایه‌داری «ملایم» در اواسط١٩٧٠ به‌طور غیرمحسوسی از ملایم بودن و لیبرال بودن امتناع ورزید. بحران اقتصادی ١٩٧٠ به شکل ریشه‌ای وضعیت اجتماعی و اقتصادی جوانان را بدترنمود و انقلابیون «بزرگ شده» را «مجبور» کرد که وارد سیستم موجود آن سرمایه‌داری گردند که تا چند سال پیش با آن مبارزه می‏کردند. در ایالات متحده آمریکا، یکی از مهم‏ترین عوامل شکست جنبش جوانان، بحران اقتصادی سال‏های ١٩٧٤ -١٩٧۵ بود. از سال ١٩٦٩ تا ١٩٧٨ در آمریکا  بی‏کاری میان جوانان تحصیل کرده از ٢٫٤ درصد تا ٦٫١درصد رشد کرد. در١٩٨٠ اوضاع بدتر شد: هر ساله از مدارس عالی ٢۰۰ تا ٣٠٠هزار کارشناس «اضافی» فارغ‌التحصیل می‏شدند. در ١٩٨۰ یک‌سوم مردان و دو‌سوم زنان دارای تحصیلات عالی مجبور بودند در جاهایی کار کنند که ربطی به تخصص و تحصیلات دانشگاهی آنان نداشت. در اواسط سال های ١٩٧٠ در ایالات متحده آمریکا، گذار آرام اما قاطع از ایدئولوژی لیبرالیسم به ایدئولوژی نومحافظه‌کاری آغاز می‏شود که از جمله شامل محدودیت دسترسی توده‌های مردم به آموزش عالی، کاهش شمار کارشناس علوم انسانی به‌عنوان قشر بالقوه خطرناک سیاسی، محدود کردن حقوق و آزادی‏های واقعی شهروندان … می‌گردید.  

   بر اساس نظرات برخی از منتقدان «چپ‏های نوین» یکی از دلایل شکست آن‏ها این بوده که جنبش جوانان در رسانه‏های گروهی غرب و افکار عمومی جامعه خود را بسیار رادیکال‏تر از آن‏چه بود، نشان می‏داد. این باعث انتظار بسیار بالایی از نسل جوان گردید. اما این جنبش در این حد رادیکال نبود و فعالیت سیاسی آن از چارچوب سنت‏های اجتماعی و فرهنگی آمریکا فراتر نمی‏رفت. اغلب اقدامات مبارزه‌طلبانه دهه ٦٠ دارای محتوای لیبرالی بود. شعارهایی که بسیاری از گروه‏های آنارشیست مطرح می‏کردند، طبق نظرات پژوهش‏گران «واقع‏گرا» تخیلی و غیرقابل اجرا بود. و بسیاری از آن‏ها کودکانه بود.  

   برای بسیاری از نمایندگان «چپ‏های نوین»، شیوه زندگی سال‏های ٧٠ – ١٩٦٠ در نوع خود بازی «بیماری کودکی چپ‌روی» بود. اما به‌رغم نظرات مختلف در مورد جنبش جوانان، باید گفت که جنبش «چپ‏های نوین» بدون شک محصول نظام لیبرالی آموزش و تربیت، ایمان آگاهانه به ایده آل‏های انساندوستانه و پیروزی عقلانیت بود.  

   ادامه سرنوشت «چپ‏های نوین» می‏توانست فقط در دو سمت رشد کند. .چنان‏که “ه.نیتون” در اثر خود به‌نام «درباره برخورد درست با انقلاب» قید می‏کند: «یک انقلابی واقعی می‏فهمد که اگر او  صادقانه به‌راه خود وفادارباشد،  مرگ فقط در پشت کوه‏ها نیست. آن‏چه او می‏گوید و انجام می‏دهد، تا حد مرگباری خطر ناک است. بدون چنین درکی، هم‏چنان به فعالیت انقلابی مشغول شدن، کاملا بی‌معناست». به‌همین دلیل، کشته شدن کسانی که واقعا به امر انقلاب وفادار بودند، کاملا قانون‏منداست. آن کس که کشته نشود، در ماهیت امر به انقلاب خیانت کرده است. موافق با اصل معروف رومی‏ها «اگرنمی‌توانی پیروز شوی، به این طرف ملحق شو»، اکثریت «نوینی‏ها» که از دیدگاه‏های ماورا رادیکال خود از پیروزی «انقلاب جهانی»مایوس شده بودند، در بانک‏ها و دفاتر مونوپول‏های شرکت‏های بزرگ به‌کار مشغول شدند. برخی از انقلابیون «سابق»، از جمله برنار لیوی، اندری گلولسمان، دانیل کن بندیت، به‏تدریج از دیدگاه‏های رادیکال خود دور شدند و وارد نظامی شدند که قبلا علیه آن مبارزه می‏کردند. آنان  پست ریاست دانشکده‏ها و عضویت در پارلمان اروپا را پذیرفتند.  

   یکی دیگر از دلایل شکست جنبش این بود  که به‌رغم سازمان‏دهی خوب و ایمان عقیدتی، افت جنبش جوانان تا حد زیادی مربوط به «ناهمگونی، عدم سازمان‏دهی و پراکندگی» بود. برخی از گروه‏های سازمان یافته چپ نتوانستند به یک پرچم واحدی برسند و متحد شوند. و تلاش برخی از گروه‏های رادیکال «چپ‌های نوین» به‏منظور فعالیت علنی سیاسی و شرکت در بازی‏های انتخاباتی، عملا به‌جایی رسید که آن‏ها نقش اپوزیسیون لیبرالی علنی را بر عهده گرفتند.  

   می‏توان از جوانب گوناگون جنبش جوانان را در سال‏های ٧۰ - ١٩٦٠ مورد بررسی قرار داد. گروهی این  جنبش را اعتراض اجتماعی علیه نظام توتالیتاریستی سرمایه‌داری «ملایم» می‏دانند و تاکتیک افراطی ماورا چپ را تنها شکل درست مبارزه با هشت‌پای سرمایه‌داری ارزیابی می‏کنند. دیگران معتقدند که ماهیت ایدئولوژی «چپ‏های نوین» دارای ویژگی لیبرالی است. و در ورای تاکتیک تندروی و افراط‌گرایی «چپ‏های نوین» همان فردگرایی را تبلیغ می‏کنند که بنیاد جامعه بورژوازی را تشکیل می‏دهد و از طرف  خود چپ‌ها مورد انتقاد است. اما بدون شک ایدئولوژی «چپ‏های نوین» به‌رغم شکست سیاسی آن، به‌معنای چشم‌انداز امکان گسترش و رشد ایده چپ در شرایط بحران نظری سوسیالیستی و کمونیستی کلاسیک است.  


تارنگاشت مهر



 
1387-05-15 نسخه قابل چاپ
انتشار اخبار، مقالات و بيانيه ها در اين سايت الزاماً به معناي تاييد آن‌ها نيست
Copyright © 2006 Ravandno.net