ایدئولوژی «چپهای نوین»: مقدمات شکلگیری و دلایل شکست آن
به مناسبت ۴٠ مین سالگرد جنبش جوانان در سال ١٩٦٨
نویسنده: س.و.نیکلایفنا
برگرفته شده از ماهنامه اقتصاد نو ـ مینسک ٢۰۰۷
برگردان: ر.ح.بازيار
ایدئولوژی «چپهای نوین» در کشورهای فرانسه، آمریکا، ایتالیا، آلمان و ژاپن در پایان دهه ١٩۵٠ میان اندیشمندان ، روشنفکران آکادمیک و دانشجویان شکل گرفت. ظهور آن بیشتر به پیدایش گروههای زیادی از تروتسکیستها، مائوئیستها، آنارشیستها و دیگر گروهبندیهای رادیکال جوانان، آزادی زنان، اقلیتهای جنسی، نژادی و ملی، گسترش جنبش آزادیبخش ملی در آفریقا و آمریکای لاتین و فروپاشی سیستم استعماری کلاسیک ربط داده میشود. برخی از نمایندگان حرکتهای معروف هیپیها در آن دوران ـ پاسیفیستها ـ آغاز به درک این مسأله کردند که اعتراض اجتماعی پاسیف، نه تنها یکی از اشکال مبارزه نیست، بلکه حاوی یک موضع سازشکارانه و تسلیمطلبانه است. زیرا که موقعیت بیطرفی و موضع غیرطبقاتی نمیتواند وجود داشته باشد، اندیشه و عمل انسان محصول جهانبینی اوست که در آن ایدئولوژی که او طرفدارش است، انعکاس مییابد. در این رابطه میتوان گفت که جنبش چپ رادیکال، طرفداران شعار معروف حد اکثر «هر که با ما نیست، علیه ماست» میباشند که علیه هرگونه بیاعتنايی سیاسی، سازشکاری و حسن نیت ایدئولوژیکی و علیه هر نوع فرصتطلبی و سازشکاری پا به میدان گذاشتند.
این سمتگیری عقیدتی در حول جریانات انقلابی رادیکال و جوانان تصفیه شده جریانات هیپیگری و … بهوجود آمد. اصطلاح «چپ نوین» برای نخستین بار در اثر معروف چارلز رایت میلس (١٩٦٢-١٩١٦) «نامه به چپهای نوین» که با عنوان مانیفست در سال ١٩٦١ انتشار یافت، بهکار برده شد. میلس در کتاب معروف خود: «طبقه متوسط آمریکا» (١٩۵١) ضمن توصیف تکامل طبقه متوسط آمریکا، ثابت میکند که با گذشت زمان، آمریکا و عملا تمامی تمدن غرب به تمدن مزدبگیران اداره کننده موسسات تبدیل شده است. همه، از زنان خانهدار گرفته تا بهاصطلاح صاحبان کار آزاد، خود را در یک پیوند و گیرودار پروسههای بوروکراتیک بیمعنا و تمام نشدنی، سلسله مراتب بیرحمانه تولیدی، که احتیاج به رفتار ماهرانه ربوتهای زندهدل دارد، گرفتار میبینند. نمایندگان معاصر طبقه متوسط خود را چون «انسانهای اقتصادی»ای میپندارند که همه چیز، حتی فرزندانشان بهمثابه تولید است که نیاز به سرمایهگذاری مشخص برای کسب سود بیشتر دارد. مفسران مارکس در قرن بیستم، آ.گرامشی، ه.مارکوزه، پ.بارت، ا.گیدبور، ج.میلس و دیگران نشان دادند که چنین «ماتریالیزه» یا دقیقتر بگويیم «مرکانتیلیزه» (پولپرست ـ نفعپرست) نمودن انسان سده بیستم، انسان را به وضعیت بیخونی روحی، بیتفاوتی، از دست دادن کامل انگیزه زندگی و از خود بیگانگی در تمام عرصهها، از روابط خانوادگی گرفته تا حیات سیاسی، میکشاند. ه.مارکوزه تاکید میکند، که جامعه معاصر غرب در واقع «جامعه ماشینی»، «جامعه بدون اپوزیسیون» و جمعیت آن «انسانهای تک بعدی» با «شعور سعادتمند»ی هستند که هر چیز نامطلوب و ناراحت کننده را از خود دور میسازند. «توتالیتاریسم لیبرالی» بورژوازی که از اواسط دهه ١٩٤٠ با استفاده از ابزار مختلف به فریب اذهان عمومی مشغول بوده است، آگاهانه و با برنامه در جهت شکلگیری چنین «انسانهای اقتصادی» تک بعدی تلاش میکند. تصادفی نیست که بهاصطلاح طبقه متوسط همیشه بهعنوان عامل ثبات سیاسی مد نظر بوده است. یعنی اینکه نسبت به سیاست و مسائل سیاسی عملا بیاعتنا است. چونکه کانون منافع این طبقه، بر منافع مادی، مشکلات معیشتی و درون خانواده متمرکز شده و سمتگیری آن فقط در جهت بهدست آوردن «نان و نمایش» است. عطش شدید نخبگان سیاسی کشورهای سوسیالیستی سابق و کشورهای «جهان سوم» برای ورود هر چه سریعتر و پیگیرتر به جمع این نوع کشورهای صنعتی، از همینجا ناشی میشود. مشکلات زندگی و بهرههای سنگین بانکی که دست و پای طبقه متوسط را درهم تنیده (کار، خانواده، موقعیت اجتماعی، اعتبارات بانکی، طراحی مصنوعی مصرف و خدمات اجباری) برای مدتهای طولانی تامین کننده ثبات سیاسی چنین جوامعی است. در این مفهوم، میتوان گفت جنبش «چپهای نوین» که بسیاری از هواداران آن برخاسته از خانوادههای ثروتمند یا از لحاظ مادی تامین شده بودند، اعتراضی بود علیه ارزشهای «جامعه مصرفی» غرب.
اگر قبلا، در دوران چپ کلاسیک رشد روحیه رادیکالی و جنبش اجتماعی ـ سیاسی معمولا به هنگام بحرانهای اقتصادی روی میداد، در ١٩٦٠ زمانیکه «چپهای نوین» پا به میدان مبارزه گذاشتند، در اروپا و آمریکا یک رشد بیسابقه اقتصادی مشاهده میگردید. یکی از رهبران سابق انقلاب ماه مه فرانسه، «دانیل کن بندیت» در بررسی رویدادهای ١٩٦٨ فرانسه مینویسد: «بیکاری به حد اقل رسیده، رشد اقتصادی باثبات و کشور رو به ترقی بود».
از نقطه نظر تغییر پوزیتیویستی رشد اجتماعی، مابین رشد اقتصادی جامعه و وضعیت معنوی آن، باید یک تناسب مستقیم مشاهده گردد. هر چه رشد اقتصادی بیشتر باشد، به همان میزان باید سطح رشد معنوی جامعه بالاتر باشد. سنتگرای معروف ایتالیا و منتقد «جامعه مصرفی» غرب، یو.اوولا نوشت: «دقیقا در جامعه شکوفا شده، شدیدترین اشکال بحران زندگی مشاهده میشود. هیچ رابطهای نمیتواند مابین هدف زندگی و رفاه اقتصادی وجود داشته باشد». حتی برعکس، رشد اقتصادی بالا، رشد تولید مادی و شکلگیری «جامعه مصرفی» تمدن غرب را به فساد و انحطاط معنوی کشاند. به همین دلیل، در پایان ١٩٥۰ با وجود رشد اقتصادی، جامعه غرب در یک بحران روحی ـ معنوی عمیقی قرار گرفت. به قول «ه.مارکوزه»، سرمایهداری به شکل نامحسوس و کند، اما با قاطعیت وارد مرحله پایانی «توتالیتاریسم لیبرالی» خود شده بود. جالب توجه اینکه، در مورد دگردیسی سرمایهداری در آن دوران، نه تنها نمایندگان چپ می نوشتند، بلکه مدتها پیش از آن، یعنی در سال ١٩٣٠، در مورد استحاله لیبرالیسم غرب که خود را تنها توتالیتاریسم واقعی میدانست، محافظهکاران آلمانی ک.اشمیت، او.شپینگرو سنتگرایان از جمله پ.گنون و دیرتر یو.اوولا، نیز مطالبی نوشته بودند.
در اواسط سال ١٩٦۰ تحت تاثیر مستقیم نوشتههای مارکوزه، سارتر، میلس و همچنین تحت تاثیر جریانات هنری همچون دادائیسم، سوررآلیسم گروههای جوانان علیه سرمایه داری و شیوه زندگی بورژوازانه به میدان آمدند. آنان با الهام از ایده «امتناع بزرگ» ه.مارکوزه و با تکیه بر عناصر بی طبقه، لومپنها ، اقلیتهای ملی و با کمک نمایشات سیاسی ـ تودهای و ترور سیاسی تلاش میکردند تضادهای سرمایهداری را هر چه بیشتر تشدید کنند، شرایط قبل از انقلاب را ایجاد نمایند و تودههای مردم بورژوا شده را «بیدار» کنند.
جنبش «چپهای نوین» از یکسو واکنشی بود علیه «دستاوردها» و ارزشهای لیبرالیسم غربی و از سوی دیگر «چپهای نوین» مستقیما به ایدههای لیبرالیسم و فرهنگ غرب مربوط بودند. شعارهای پر جوش و خروش آنها در مورد «حقوق بشر»، «آزادی»، «فردگرایی» بیانگر آن بود که «چپهای نوین»، همانا ادامهدهندگان سنتهای هومانیسم بودند، که در فرهنگ اروپا جا افتاده بود و انتقاد آنها از لیبرالیسم و جامعه لیبرالی، در واقع انتقادی از درون بود که ماهیت آن خودفروپاشی جامعه لیبرالی بود …». یو.اوولا پیدایش جنبش رادیکال جوانان را در اواسط سده بیستم به آغاز مرحله آخر «نیهیلیسم اروپایی»مربوط میداند. تمامی جنبشهای رادیکال نوین جوانان مستقیما به آن دنیايی مربوط میشود «که خدا در آن مرده است». اگر در مرحله ماقبل آخر ـ پس از فروپاشی ارزشهای سنتی «مرگ خدا» یا حقیقت مطلق ـ وضعیت متزلزل به کمک «سیستم خوب طراحی شده فیلترگذاری و ابزار تسکیندهنده» حمایت میگردید، اما در مرحله آخر «با فروپاشی ارزشها، نوبت امتناع از تمامی جایگزینها فرامیرسد، که به کمک آنها تلاش میگردید بیهدف بودن زندگی استتار گردد.»[یو.اوولا]. یو.اوولا معتقد است که در پایان سده نوزدهم و آغاز سده بیستم، در روحیه رمانتیک جوانان، هنوز هم سعی بر آن بود که فلسفه زندگی را برای همیشه از دست رفته نشان دهند و با لغزیدن در یک ماجراجویی رمانتیکی، این زندگی بیهدف را بهوسیله خودکشی پایان بخشند. اما در نیمه دوم سده بیستم، ادامه منطقی این بحران موجودیت، به ترور میرسد. چنانکه اندیشمند ایتالیایی تاکید میکند «آنها که از خودکشی بهعنوان شیوه رادیکال حل مشکل هدف زندگی امتناع نمودند، تصمیم گرفتند از حرف بهعمل آیند. به این امید که تنها هدف ممکن زندگی را به کمک اقدامات بی معنا و تخریب کننده بهدست آورند».
در شکلگیری این جنبش، «انقلاب توقعات» که در عصر دوران نوین و روشنگری آغاز گردید و بهویژه در نیمه دوم سده نوزدهم مشخصا شکل گرفت، نقش معینی ایفا کرد. زمانیکه توقعات و بلندپروازیهای مردم سریعتر از امکانات واقعی آنها پیش رفت، نارضایتی عمیق تودهها بهویژه جوانان را بهدنبال آورد. عوامل اساسی «انقلاب توقعات» همانا تلاشی خانواده سنتی، افزایش وقت آزاد، افزایش تحصیلکردگان علوم انسانی و شکلگیری فضای جهانی بود.
یکی از گرایشات ویرانکننده اصلی دوران معاصر، فروپاشی خانواده پدرسالاری بهمثابه نتیجه مرگ تمدن سنتی غرب بود. ویژگی خانوادههای سنتی، وجود شمار زیاد بچه بود که امکان نمیداد خودخواهی را در نسل رو به رشد پرورش دهد. تربیت ریاضتکشانه و دیسپلین شدید که در کاراکتر انسانها چنین ویژگیهایی همچون کاردوستی، بردباری و کمتوقعی را پرورش میداد ، ساختار زندگی خانوادگی را که در قبول حاکمیت بزرگان بر کوچکان و مردان بر زنان تجلی مییافت، شکل میداد. شکل خانوادههای کنونی که در کشورهای غربی در اواسط سده بیستم بهطور قطعی صورت گرفت، کاملا چیز دیگری است. یک بچه ، پرورش نازپرورانه و فقدان کامل دیسپلین، آزادی کامل زنان و نفرت نسبت به سنتها و بزرگترها. در مورد این وضعیت جدا شدن از ریشهها و تلاشی خانواده سنتی همچون عواملی که در شکلگیری جنبش رادیکال جوانان در دهه ٧٠ - ١٩٦٠ تاثیر گذاشت، یو.اوولا مینویسد: یکی از دلایل پیدایش شکل رادیکال اعتراض و رشد جرايم یا فساد میان جوانان، بدون شک بیاعتنایی به مفهوم عالی خانواده، ویژگی تمدن مادیگرایی و بیعاطفگی است.
در نیمه دوم ١٩٧۰ واکنش «قانونمند» جامعه سرمایهداری به این وضعیت، همانا محدود نمودن دستیابی تودههای مردم به آموزش عالی در کل و علوم انسانی بهطور مشخص، بود. دراین چارچوب میتوان گفت، که نظام آموزشی معاصر غرب اساسا بر مبنای اصل سطحیگری و تخصصهای محدود استوار است، که همزمان دو مساله را حل میکند: از یکسو، در چارچوبی چنان محدود کارشناسان حرفه ای را آماده میسازد که بهرغم اینکه دارای مدرک آموزش عالی هستند، اما در واقع امر فاقد هرگونه آگاهی در علوم پایهای در عرصههای تاریخ جهان، فلسفه، منطق، ادبیات کلاسیک و … و همچنین فاقد توان تحلیل و تفکر مستقل و توان تصمیمگیری میباشند که بیشتر با «کارگران کار فکری» برای کار بر روی دستگاههای مکانیکی تولیدی برخی از «محصولات مصرفی» شبیه و دمساز هستند. از دیگر سو، برخورد پراگماتیکی نظام آموزشی معاصر غرب تلاش دارد از علوم انسانی «زواید» حذف گردد، یعنی در واقع کوشش میشود جهانبینی افراد چنان شکل گیرد که اتوریته علوم انسانی کلاسیک، که آموزش واقعی و بنیادین است، مورد شک و تردید قرار گیرد. بنابه گفته یکی از جامعهشناسان چپ آمریکایی، این نظام آموزشی امکان میدهد که ارتش ذخیره کارکنان فکری ـ سیاسی محدود گردد.
بدین ترتیب، جنبش «چپهای نوین» فرآورده گریزناپذیر و قانونمند لیبرالیسم غرب، مرحله نهایی آن، نشانه بحران نهایی و فروپاشی و همزمان واکنش انتقادی نسبت به ایدئولوژی لیبرالی بود. در دیدگاههای گروههای گوناگون «چپهای نوین» می توان اصول مشترک زیر را مشخص نمود:
ضدسرمایهداری: انتقاد از نظام سرمایهداری، که دربرگیرنده اعتراض علیه ایدئولوژی و ارزشهای «طبقه متوسط»، «انسانهای تک بعدی» ، «جامعه مصرفی»، «توتالیتاریسم لیبرالی» و «جامعه نمایشی» میباشد.
انتقادات دربرگیرنده ارزشهای نظام سرمایهداری، اقتصاد و نظام سیاسی ، آموزش ، علوم و فرهنگ بورژوازی بود.
آنارشیسم: انتقاد از ایده دولت معاصر بهمثابه نظام اجبار و کنترل عمومی
«چپهای نوین» خواهان «مشارکت دمکراتیک»، یعنی کنترل از پایین بر تمامی عرصههای حیات اجتماعی، از سیاست گرفته تا بهداشت عمومی و آموزش و پرورش. علیه هر نوع شکل سازماندهی اجتماعی و کنترل دولتی، در عمل طرفدار ایده آنارشیستی و خود سازماندهی اجتماعی بودند.
خواست آزادیهای نا محدود شخصی: که در طرد آنارشیستی هر نوع شکل اتوریته و اداره کردن تجسم مییافت.
پلورالیسم عقیدتی: درخواست پلورالیسم فکری، آزادی تحصیلات و اصلاح «تحصیلات دانشگاهی»، آزادی بیان، انتشارات و اجتماعات.
ایده مذهبی آگاهی دادن به تودههای مردم: ایده روشنگری و بالا بردن سطح آگاهی تودهها به کمک فعالیتهای تبلیغاتی و برنامههای آموزشی. «اصلیترین وظیفه حزب، نشان دادن راه به تودهها ست. حزب باید با عمل و گفتار، تودههای مردم را برای انتخاب استراتژی درست مقاومت طولانی آموزش دهد.» (خ.نیوتن)
انترناسیونالیسم: مبارزه با تبعیض نژادی، در راه انترناسیونالیزم، برابری اجتماعی و عدالت، «احترام و همدردی با تمامی ستمکشان».
ضدامپریالیسم: مبارزه با جنگ، با تجاوز آمریکا به ویتنام و کامبوج، انتقاد از دیکتاتوری نظامی آمریکا به مثابه آخرین مرحله سرمایه داری ـ امپریالیسم.
ضداستعمار: انتقاد از سیاست مستعمره ساختن کشورهای در حال رشد، افشا و تحلیل تمامی اشکال بیگانگی و اسارت انسان در«جامعه مصرفی» معاصر.
ایده انقلاب پیدرپی: به مفهوم مبارزه بیپایان با جهان سرمایه، که می تواند«طبقه متوسط» را در دنیای سرمایهداری به مرحله انفجار برساند.
رادیکالیسم و نظریه «مقاومت طولانی»: عصیان علیه سرمایهداری بهوسیله تظاهرات، اعتصابات،عملیات مسلحانه، خرابکاری، قتل سیاسی، آتشسوزی و دیگر اقدامات تروریستی. «چپهای نوین» علیه مبارزات پارلمانی موضع گرفتند و معتقد بودند که این اشکال مبارزه با نظام، یک مخالفت منفعل و درواقع امر تاييد نظم موجود است.
منبع فکری «چپهای نوین» فلسفه روشنگری فرانسه، سوسیالیسم تخیلی (ش.فوریه، ر.اوئن)، فلسفه مارکسیسم و نئومارکسیسم آن (ا.فروم، ه.مارکوزه، د.لوکاچ و دیگران) است. در شکلگیری ایدئولوژی «چپهای نوین»، «فلسفه زندگی» (ف.نیچه، او.شینگلر) و ( ژ پ.سارتر، آ.کامو)، مکتب فرانسوی (م.هورکخام، ت.آدورنا)، روانشناسی کلاسیک (فروید) و نئوفرویدیسم (ژ.ارکان) نقش داشتند. از آموزش فلسفی مارکس، نئومارکسیسم غربی، فلسفه زندگی و آموزشهای روانشناسی، بنیاد فلسفی ایدئولوژی «چپهای نوین » شکل گرفت. اما الهام بخش مستقیم فکری آنها ل.تروتسکی و مائو تسهدون، بودند.
از ل.تروتسکی و مائو ایده «انقلاب پیدرپی یا مداوم» به عاریت گرفته شد و اصلاح گردید. بهدنبال تروتسکی، مائو نیز ثابت کرد که پیروزی سوسیالیسم بدون نابودی کامل سرمایهداری در سرتاسر جهان غیرممکن است. هدف نهایی مائوئیسم انقلاب جهانی بود، که برای دستیابی به آن رادیکالترین اقدامات، تا جنگ جهانی در نظر گرفته شده بود. مائو بهشدت کشورهای سوسیالیستی را، از جمله اتحاد شوروی دوره «هوای معتدل خروشچفی» مورد انتقاد قرار میداد. او معتقد بود که طبقه کارگر کشورهای سرمایه داری و سوسیالیستی «بورژوا زده» شده و انقلابیگری خود را از دست دادهاند. مائو معتقد بود که مبارزه دائمی مابین عقاید سوسیالیستی و سرمایهداری و راههای رشد آن، نه تنها در کشورهای سرمایهداری، بلکه در کشورهای به اصطلاح پیشرفته سوسیالیستی که خطر بر قراری سرمایهداری و بورژوا شدن تودههای مردم وجود دارد، در جریان است. برای مقابله با این خطر «انقلاب پیدرپی» ضرورت دارد: «بدون تخریب، سازندگی وجود ندارد». انقلاب همان تخریب است، که هدف آن روشن ساختن حقیقت است، یعنی سازندگی.
با الهام گرفتن از عقاید تروتسکی و مائو، «چپهای نوین» انتقاد را از بهاصطلاح چپهای «سنتی» آغاز کردند. موضع مرکزی آنها این بود که پرولتاریا به دلایل مشخص، وظایفی را که بر عهدهاش نهاده شده بود، نتوانسته است به مرحله اجرا درآورد. چونکه در مراحل بعدی تکامل سرمایهداری، بههم پیوستن قطعی طبقات در آغاز مخاصم، یعنی بورژوازی و پرولتاریا، بهوقوع پیوسته است. پرولتاریای کشورهای پیشرفته سرمایهداری و همچنین کشورهای پیشرفته سوسیالیستی، انقلابیگری خود را از دست داده و تسلیم ارزشهای«جامعه مصرفی» و روحیات خردهبورژوازی شدهاند. پرولتاریای آزاد و انقلابی، که « چیزی جز زنجیرهای خود برای از دست دادن نداشت» و میبایست دهقانان را برای مبارزه با بورژوازی بهدنبال خود میکشاند موفق نبوده است. اما چنانکه ه.مارکوزه اشاره میکند، تراژدی ـ کمدی وضعیت در اواسط سده بیستم در این بود که کارگر دیگر نه تنها خود را برده احساس نمیکرد، بلکه خود را شهروند آزاد میپنداشت. و این را درک نمیکرد که «بردگان تمدنهای پیشرفته صنعتی، بردگان ساخته شده اند». در این مفهوم، وضعیت کارگر معاصر بسیار بدتر از وضعیت برده است. چونکه برده میداند که او برده است. اما کارگر که در «جامعه مصرفی» به «بردگی ملایم» کشانده شده است، تصور انسان آزاد را از خود نشان میدهد. فرانس فانون، ایدئولوگ «چپهای نوین» معتقد بود که پرولتاریای «سیر» دیگر ظرفیت مبارزه با جهان سرمایه را ندارد. برای این مبارزه فقط کارگران «گرسنه» کشورهای جهان سوم مستعد هستند که هنوز در این نظام حل نشده اند. به همین دلیل «چپهای نوین» معتقد بودند که برای مبارزه با سرمایهداری، بهجای پرولتاریای فاسد، باید بر دهقانان تکیه کرد که هنوز در نظام و اخلاقیات بورژوازی حل نشدهاند. و چونکه دهقانان بهطور طبیعی پاسیف هستند و نمیتوانند مستقلانه جنبش را سازماندهی کنند، در نتیجه رهبری آنان باید بر عهده جوانان و قشر روشنفکر شهری که، انقلاب پیدرپی را سازماندهی می کنند، قرار گیرد.
نظریه مائوئیستی انقلاب پیدرپی ادامه خود را در شعارهای رویدادهای ماه مه فرانسه در سال ١٩٦٨ یافت. دانیل کن بندیت، رهبر یکی از گروههای ماورا چپ «جنبش ۲۲ مارس»، خواهان تخریب جامعه سرمایهداری و «کانون استثمار» آن گردید. البته باید گفت، که در تفاوت با چپ کلاسیک، جنبش «چپهای نوین» هیچ برنامهای برای سازماندهی نظام عادلانه اجتماعی نداشت. برنامه مثبت آنها فقط در تلاش برای عملی ساختن انقلاب پیدرپی خلاصه میشد. مظاهر جامعه سرمایهداری (مغازه، خودروها، موزهها و …) تحت شعار « قهر، سعادت است» تخریب میشد. با چنین شعارهای مشابهای « چپهای نوین» در آلمان نیز به میدان آمدند. برنت رابل، یکی از رهبران اتحاد سوسیالیستی دانشجویان آ لمان، که از جناح چپ آن «چپ های نوین» آلمان سر برآوردند، اذعان کرد که: «در حال حاضر ما فقط نفی میکنیم. برنامه عملی و سازندهای نداریم».
«چپهای نوین» خواهان تخریب نظام سرمایهداری در تمامی عرصهها بودند: عرصههای اقتصاد، فرهنگ، نظام آموزشی و علوم، شیوه زندگی مصرفی خردهبورژوازی یا علوم معاصر که به سرمایهداری خدمت میکند.
«چپهای نوین» اعتراض خود را علیه جامعه مصرفی ، نظام سرمایهداری و از خود بیگانگی در شعارهايی چون «قدغن کردن، ممنوع است»، «آینده آنگونه خواهد بود که ما آن را میسازیم»، «تخیل خود را حاکم کنید»، «ما هیچی نمیخواهیم، ما میگیریم، ما تصرف میکنیم»، «همه چیز ممکن است» ، « کارخانه برای کارگر، دانشگاه برای دانشجو»، بیان میکردند.
«چپ های نوین» همچنین علیه فرهنگ سنتی بورژوازی موضع گرفتند، که بار دیگر آنها را با تفکر مائوئیستی مبارزه با لیبرالیسم در فرهنگ و هنر نزدیک میکرد. آنها بر این ایده مارکسیسم، که هنر و تمامی عرصههای فرهنگی در کل، طبقاتی هستند، تکیه میکردند. مائو و نظریهپردازان «چپهای نوین» ثابت میکردند که هیچگونه ایدئولوژی بیطرف یا بهاصطلاح «هنر برای هنر» نمیتواند وجود داشته باشد.
در اینجا باید یادآ وری کرد، که متفکران و روشنفکران خلاق اساسا حامل ایدئولوژی لیبرالی هستند. و به بیانی «ستون پنجم» ویژهای هستند که حاضرند منافع ملی و دولتی را قربانی ارزشهای انتزاعی دموکراسی کنند. مائو در موضعگیری علیه آموزش و رشد فرهنگی، معتقد بود که رشد فرهنگی مردم را فاسد و تنبل میسازد و ممنوع ساختن فرهنگ بورژوازی باعث سادگی مردم میگردد. و دقیقا در جریان جنبش ماه مه سال ١٩٦٨ رهبران «چپهای نوین» فرانسه خواهان نابودی آرامگاهی شدند که ولتر، روسو، مارا و ژورس در آن به خاک سپرده شده بودند. البته اینگونه حرکات دارای یک نوع منطق بود. چونکه این روشنگران فرانسوی بیانگر منافع آن بورژوازیای بودند که نمایندگان دانشجویان چپ در اواسط سده بیستم با آن مبارزه میکردند. روشنگری فرانسوی جان گرفت، اما انقلاب بورژوازی فرانسه در ١٧٨٩ تلاش کرد آن ایده لیبرالی که تمدن معاصر غرب را به فاجعه معنوی و سیاسی سوق داده است، در عمل به اجرا بگذارد.
در تفاوت با چپ «سنتی»، «چپهای نوین» خواهان شیوههای رادیکالتر مبارزه با سرمایهداری بودند (سرقت، قتل سیاسی، گروگانگیری …). آنها معتقد بودند که شکل مبارزه مسالمتآمیز با بورژوازی نه تنها موثر نیست، بلکه شکل پوسیده لیبرالیسم «گندیده» است. با در نظر گرفتن تجربه انقلاب کوبا «چپهای نوین» پیشنهاد میکردند که جوانان و دانشجویان از شیوه زندگی منفعل و خردهبورژوازانه امتناع ورزند، به کوهها روند، دستههای پارتیزانی را تشکیل دهند و دهقانان را به طرف خود جذب کنند. در مانیفست نظریهپردازان «چپهای نوین»، ایده «مراکز پارتیزانی» و«لشکرکشی کبیر» همچون وسیلهای برای اشاعه روحیه انقلابی در سراسر جهان، جای ویژهای داشت.
رودی دوچکه، یکی از رهبران «چپهای نوین» آلمان نظر مشابهی داشت و معتقد بود که طبقه کارگر آلمان کاملا در نظام معاصر سرمایهداری حل شده، انقلابیگری خود را از دست داده، صاحب مالکیت است و عملا خود را با خردهبورژوا یکسان میبیند. بههمین دلیل در مبارزه با دنیای سرمایه باید بر روی آن قشر از جامعه که جذب نظام نشده است، یعنی دانشجویان و روشنفکران مترقی حساب باز کرد.
عصیان علیه جامعه مصرفی سرمایهداری به شکست «چپهای نوین» انجامید. در میان بسیاری از عوامل، ضروریست به برخی از آنها اشاره کرد.
سرمایهداری «ملایم» آموخت چگونه بهشکلی «عاقلانه» نسبت به چنین جنبشهای مشابه جوانان واکنش نشان دهد. عقبنشینیهای موضعی و مقطعی از طرف دولت موجب کاهش نارضایتی جوانان گردید و آنها را از ادامه مبارزه منحرف ساخت. و بهدنبال آن، پایان جنگ در ویتنام، اعطای حقوق شهروندی برابر برای جمعیت سیاهپوست و حق شرکت در انتخابات برای زنان در برخی از کشورهای اروپایی، سرچشمه اصلی اعتراضات جوانان را خشکاند.
بخشی از روشها و اشکال اعتراض مانند راک موزیک، هیپیگری، سکس، مواد مخدر و … خود بهنوعی، شیوهای برای تخلیه انرژی ویرانگر جوانان بود. اهرمهای کاهش خشونت انقلابی عبارت بود از: راک ـ فستیوال، جنبشهای طرفداران محیط زیست، جنبش دفاع از حقوق زنان، حیوانات و اقلیتهای جنسی. جوانان بهجای اینکه «پارتیزانهای شهری» را سازماندهی کنند، انرژی خود را در فستیوالهای موسیقی راک و پاپ در شهرها و جزایر مختلف به هدر میدادند. این شیوه زندگی، که در اعطای حد نهایی آزادی و ارضاء تمامی امیال بدنی و جنسی خلاصه میشد، ابدا موجب پیدایش قهرمان انقلابی، که امیال شخصی خود را تابع اراده جمع کند و به ایده کبیر خدمت نماید، نشد. بلکه برعکس، باعث پیدایش فرد ضعیف که بهخاطر آزادی افسانهای ازانتقاد از خود و دیسپلین امتناع میورزد، گردید.
در این رابطه اصلا جای تعجب نیست که بهنظر برخی از محققین، در اواسط دهه ١٩٦٠ سازمان اطلاعاتی آ مریکا «سیا» از موسیقی راک و پاپ، پخش مواد مخدر و انقلاب سکسی حمایت میکرد. این سرمایهداری «ملایم» در اواسط١٩٧٠ بهطور غیرمحسوسی از ملایم بودن و لیبرال بودن امتناع ورزید. بحران اقتصادی ١٩٧٠ به شکل ریشهای وضعیت اجتماعی و اقتصادی جوانان را بدترنمود و انقلابیون «بزرگ شده» را «مجبور» کرد که وارد سیستم موجود آن سرمایهداری گردند که تا چند سال پیش با آن مبارزه میکردند. در ایالات متحده آمریکا، یکی از مهمترین عوامل شکست جنبش جوانان، بحران اقتصادی سالهای ١٩٧٤ -١٩٧۵ بود. از سال ١٩٦٩ تا ١٩٧٨ در آمریکا بیکاری میان جوانان تحصیل کرده از ٢٫٤ درصد تا ٦٫١درصد رشد کرد. در١٩٨٠ اوضاع بدتر شد: هر ساله از مدارس عالی ٢۰۰ تا ٣٠٠هزار کارشناس «اضافی» فارغالتحصیل میشدند. در ١٩٨۰ یکسوم مردان و دوسوم زنان دارای تحصیلات عالی مجبور بودند در جاهایی کار کنند که ربطی به تخصص و تحصیلات دانشگاهی آنان نداشت. در اواسط سال های ١٩٧٠ در ایالات متحده آمریکا، گذار آرام اما قاطع از ایدئولوژی لیبرالیسم به ایدئولوژی نومحافظهکاری آغاز میشود که از جمله شامل محدودیت دسترسی تودههای مردم به آموزش عالی، کاهش شمار کارشناس علوم انسانی بهعنوان قشر بالقوه خطرناک سیاسی، محدود کردن حقوق و آزادیهای واقعی شهروندان … میگردید.
بر اساس نظرات برخی از منتقدان «چپهای نوین» یکی از دلایل شکست آنها این بوده که جنبش جوانان در رسانههای گروهی غرب و افکار عمومی جامعه خود را بسیار رادیکالتر از آنچه بود، نشان میداد. این باعث انتظار بسیار بالایی از نسل جوان گردید. اما این جنبش در این حد رادیکال نبود و فعالیت سیاسی آن از چارچوب سنتهای اجتماعی و فرهنگی آمریکا فراتر نمیرفت. اغلب اقدامات مبارزهطلبانه دهه ٦٠ دارای محتوای لیبرالی بود. شعارهایی که بسیاری از گروههای آنارشیست مطرح میکردند، طبق نظرات پژوهشگران «واقعگرا» تخیلی و غیرقابل اجرا بود. و بسیاری از آنها کودکانه بود.
برای بسیاری از نمایندگان «چپهای نوین»، شیوه زندگی سالهای ٧٠ – ١٩٦٠ در نوع خود بازی «بیماری کودکی چپروی» بود. اما بهرغم نظرات مختلف در مورد جنبش جوانان، باید گفت که جنبش «چپهای نوین» بدون شک محصول نظام لیبرالی آموزش و تربیت، ایمان آگاهانه به ایده آلهای انساندوستانه و پیروزی عقلانیت بود.
ادامه سرنوشت «چپهای نوین» میتوانست فقط در دو سمت رشد کند. .چنانکه “ه.نیتون” در اثر خود بهنام «درباره برخورد درست با انقلاب» قید میکند: «یک انقلابی واقعی میفهمد که اگر او صادقانه بهراه خود وفادارباشد، مرگ فقط در پشت کوهها نیست. آنچه او میگوید و انجام میدهد، تا حد مرگباری خطر ناک است. بدون چنین درکی، همچنان به فعالیت انقلابی مشغول شدن، کاملا بیمعناست». بههمین دلیل، کشته شدن کسانی که واقعا به امر انقلاب وفادار بودند، کاملا قانونمنداست. آن کس که کشته نشود، در ماهیت امر به انقلاب خیانت کرده است. موافق با اصل معروف رومیها «اگرنمیتوانی پیروز شوی، به این طرف ملحق شو»، اکثریت «نوینیها» که از دیدگاههای ماورا رادیکال خود از پیروزی «انقلاب جهانی»مایوس شده بودند، در بانکها و دفاتر مونوپولهای شرکتهای بزرگ بهکار مشغول شدند. برخی از انقلابیون «سابق»، از جمله برنار لیوی، اندری گلولسمان، دانیل کن بندیت، بهتدریج از دیدگاههای رادیکال خود دور شدند و وارد نظامی شدند که قبلا علیه آن مبارزه میکردند. آنان پست ریاست دانشکدهها و عضویت در پارلمان اروپا را پذیرفتند.
یکی دیگر از دلایل شکست جنبش این بود که بهرغم سازماندهی خوب و ایمان عقیدتی، افت جنبش جوانان تا حد زیادی مربوط به «ناهمگونی، عدم سازماندهی و پراکندگی» بود. برخی از گروههای سازمان یافته چپ نتوانستند به یک پرچم واحدی برسند و متحد شوند. و تلاش برخی از گروههای رادیکال «چپهای نوین» بهمنظور فعالیت علنی سیاسی و شرکت در بازیهای انتخاباتی، عملا بهجایی رسید که آنها نقش اپوزیسیون لیبرالی علنی را بر عهده گرفتند.
میتوان از جوانب گوناگون جنبش جوانان را در سالهای ٧۰ - ١٩٦٠ مورد بررسی قرار داد. گروهی این جنبش را اعتراض اجتماعی علیه نظام توتالیتاریستی سرمایهداری «ملایم» میدانند و تاکتیک افراطی ماورا چپ را تنها شکل درست مبارزه با هشتپای سرمایهداری ارزیابی میکنند. دیگران معتقدند که ماهیت ایدئولوژی «چپهای نوین» دارای ویژگی لیبرالی است. و در ورای تاکتیک تندروی و افراطگرایی «چپهای نوین» همان فردگرایی را تبلیغ میکنند که بنیاد جامعه بورژوازی را تشکیل میدهد و از طرف خود چپها مورد انتقاد است. اما بدون شک ایدئولوژی «چپهای نوین» بهرغم شکست سیاسی آن، بهمعنای چشمانداز امکان گسترش و رشد ایده چپ در شرایط بحران نظری سوسیالیستی و کمونیستی کلاسیک است.
تارنگاشت مهر