|
از کتاب بيماری کودکی «چپروی» در کمونيسم
اثر: لنين
برگردان: محمد پورهرمزان
|
«چپهای» آلمان اين موضوع را برای خود حلشده میدانند که بايد بی چون و چرا به اين پرسش پاسخ منفی داد. به عقيدۀ آنان سخنآرايیها و عتاب و خطابهای خشماگين بر ضد اتحاديههای «ارتجاعی» و «ضد انقلابی» برای «اثبات» عدم لزوم و حتا مجاز نبودن فعاليت انقلابيون و کمونيستها در اتحاديههای زرد سوسيال شوينيستی و سازشکار و لژينی و ضد انقلابی کافيست (ک هورنر اين عمل را با «وقار» خاص و سفاهت خاص انجام میدهد).
ولی هر قدر هم «چپهای» آلمان به انقلابی بودن چنين تاکتيکی مطمئن باشند، در حقيقت امر اين تاکتيک از بيخ و بن خطا بوده و جز عبارات پوچ هيچ چيز ديگری در بر ندارد...
اظهارات متکبرانه و بسيار دانشمندانه و بيش از حد انقلابی «چپهای آلمانی» در باره اينکه کمونيستها نمیتوانند و نبايد در اتحاديههای ارتجاعی کار کنند و ماذونند از اين کار امتناع ورزند و بايد از اين اتحاديهها خارج شوند و حتماً يک «اتحاديه کارگری» کاملاً تر و تازه و شسته رفتهای که توسط کمونيستهای بسيار نازنين (و لابد اکثراً به کلی جوان) اختراع شده باشد، تشکيل دهند و غيره نيز در نظر ما چيزی جز اباطيل کودکانه و خندهآور نمیتواند باشد.
سرمايهداری بطور ناگزير ميراثی برای سوسياليسم باقی میگذارد که از يک طرف عبارتست از آن تمايزات قديمی صنفی و حرفهای بين کارگران که طی قرنها پديد آمده است و از طرف ديگر عبارتست از اتحاديههايی که فقط خيلی آهسته و طی ساليان دراز میتوانند رشد يافته و به اتحاديههای توليدی دارای وسعت بيشتر و جنبه صنفی کمتر بدل گردند و بدل خواهند شد (که ديگر تنها صنفها و پيشهها و حرفهها را در بر نگرفته، بلکه رشتههای توليدی تام و تمامی را در بر میگيرند) و سپس از طريق اتحاديههای توليدی به محو تقسيم کار بين افراد و تربيت و تعليم و آماده ساختن افرادی بپردازند که از هر جهت تکامل يافته و از هر جهت ورزيده باشند و از عهده هر کاری برآيند. کمونيسم به سوی اين مقصد میرود و بايد برود و به آن خواهد رسيد، ولی فقط پس از ساليان متمادی. اگر خواسته باشيم همين امروز عملاً به نتايج آتی کمونيسم کاملاً تکامل يافته، کاملاً استوار شده و قوام يافته، کاملاً گسترش پذيرفته و نضج يافته دست يابيم، درست مثل اين خواهد بود که به کودک چهار سالهای رياضيات عالی بياموزيم.
ما میتوانيم (و مؤظفيم) ساختمان سوسياليسم را نه با مصالح پندارآميز و نه آن مصالح انسانی که خود ما مخصوصاً ايجاد نموده ايم، بلکه با آن مصالحی آغاز کنيم که سرمايهداری برای ما به ميراث نهاده است. بدون شک اين کار بسيار «دشوار» است ولی هر نوع شيوه برخورد ديگری نسبت به اين وظيفه به حدی سبکمغزانه است که حتا قابل بحث هم نيست.
در ابتدای تکامل سرمايهداری اتحاديهها برای طبقه کارگر پيشرفت عظيمی بود، زيرا انتقالی بود از حالت پراکندگی و ناتوانی کارگران به سرآغاز اتحاد طبقاتی. هنگامی که عالیترين شکل اتحاد طبقاتی پرولترها، يعنی حزب انقلابی پرولتاريا (که شايستگی اين عنوان را تنها وقتی خواهد داشت که بتواند پيشوايان را با طبقه و توده در يک واحد کل و جدايیناپذير به يکديگر مربوط سازد) آغاز پيدايش نهاد، اتحاديهها ناگزير رفته رفته برخی از صفات ارتجاعی و محدوديت صنفی و تمايل به برکنار ماندن از سياست و تا حدودی کهنهپرستی خود و غيره را آشکار ساختند. ولی در هيچ جای جهان تکامل پرولتاريا جز از طرق اتحاديهها و همکاری متقابل آنان با حزب طبقه کارگر انجام نگرفته است و نمیتوانست انجام گيرد. تصرف قدرت سياسی توسط پرولتاريا گام عظيمی است که پرولتاريا به عنوان يک طبقه به جلو برمیدارد و حزب بايد پيش از پيش و نه تنها به شيوه پيش، بلکه به شيوهای نوين اتحاديهها را تربيت نمايد و آنها را رهبری کند، ولی در عين حال فراموش ننمايد که اتحاديهها کماکان به عنوان «مکتب کمونيسم» و آن هم مکتب ضروری و مقدماتی برای عملی ساختن ديکتاتوری پرولتاريا به دست خود آنان و نيز به عنوان اتحاد ضروری کارگران جهت انتقال تدريجی زمام کليه امور اقتصاد کشور به دست طبقۀ کارگر (نه اينکه حرفههای جداگانه) و سپس به دست تمام زحمتکشان باقی مانده و برای مدتی مديد باقی خواهند ماند...
و اما بعد. در کشورهای مترقیتر از روسيه، برخی از جنبههای ارتجاعی اتحاديهها بیشک دارای تأثيری به مراتب بيشتر از روسيه بوده و میبايست هم باشد. علت اينکه در کشور ما منشويکها تکيهگاهی در اتحاديهها داشتند (و تا حدودی اکنون هم در عده معدودی از اتحاديهها دارند). در باختر، منشويکهای آنجا بس استوارتر در اتحاديهها «جايگير شده اند». در آنجا يک قشر «اشرافمنش کارگری» سنديکاليست، محدود، خودپرست، بیروح، آزمند، خرده بورژوآ و دارای روحيه امپرياليستی، که امپرياليسم آنها را خريده و فاسد نموده، پديد آمده است که به مراتب نيرومندتر از چنين قشری در کشور ماست.
در اين امر ترديدی نيست. مبارزه با هوميرسها و آقايان ژوئوها، هندرسونها، مرهيمها، لژينها، و شرکاء در اروپای باختری به مراتب دشوارتر از مبارزه با منشويکهای ماست که يک تيپ اجتماعی و سياسی کاملاً همگون را تشکيل میدهند. اين مبارزه را بايد بیامان انجام داد و حتماً آن را، همانطور که ما کرديم، تا مرحله رسوايی کامل و اخراج کليه رهبران اصلاحناپذير، اپورتونيسم و سوسيال شوينيسم از اتحاديهها ادامه داد. مادام که اين مبارزه به مرحله معينی نرسيده است، نمیتوان قدرت سياسی را به تصرف درآورد (و نبايد برای تصرف قدرت سياسی اقدام کرد) و ضمناً اين «مرحله معين» در کشورهای گوناگون و در شرايط مختلف يکسان نيست و فقط رهبران سياسی فکور و مجرب و مطلع پرولتاريا در هر کشور جداگانه میتوانند آن را به درستی تشخيص دهند (در کشور ما معيار موفقيت در اين مبارزه ضمناً انتخابات مجلس مؤسسان بود که در نوامبر سال ١٩۱٧، چند روز پس از انقلاب پرولتری ٢۵ اکتبر ١٩۱٧، انجام گرفت.
منشويکها در اين انتخابات به کلی در هم خورد شدند و در مقابل ٩ ميليون آرای بلشويکها، فقط ٧٠٠هزار رأی- که به انضمام آرای قفقاز ۱٫۴ ميليون رأی میشود- گرد آوردند؛ رجوع شود به مقالۀ من تحت عنوان «انتخابات مجلس مؤسسان و ديکتاتوری پرولتاريا» مندرجه در شمارههای ۸- ٧ مجله «انترناسيونال کمونيستی»).
ولی مبارزه ما با «قشر اشرافمنش کارگری» به نام توده کارگر و به خاطر جلب وی به سوی ما انجام میگيرد؛ مبارزه ما با پيشوايان اپورتونيست و سوسيال شوينيست به خاطر جلب طبقه کارگر به سوی ما انجام میگيرد. فراموش نمودن اين حقيقت کاملاً مقدماتی و کاملاً مبرهن، سفاهت است و کمونيستهای «چپ» آلمان که از خصلت مرتجعانه و ضد انقلابی سران اتحاديهها... خروج از اتحاديهها!! امتناع از کار در آنها!! و ايجاد شکلهای جديد و من درآوردی سازمانهای کارگری!! را نتيجه میگيرند، مرتکب همين سفاهت میشوند. اين، چنان سفاهت بخشايش ناپذيری است، که با حد اعلای خدمتگذاری کمونيستها به بورژوازی همپايه است. زيرا منشويکهای ما هم، مانند همه سران اپورتونيست و سوسيال شوينيست و کائوتسکيست اتحاديهها، چيزی نيستند جز «عمال بورژوازی در جنبش کارگری» (همان چيزی که ما همواره بر ضد منشويکها میگفتيم) و يا به گفته بسيار عالی و بسيار صائب پيروان دانيل دولئون در آمريکا «کارپردازان کارگری طبقۀ سرمايهداران».
امتناع از کار کردن در درون اتحاديههای ارتجاعی معنايش آنست که تودههای کارگران کاملاً رشد نيافته يا عقبمانده را تحت نفوذ سران مرتجع، عمال بورژوازی و کارگران اشرافمنش يا «کارگران بورژوا شده» باقی گذاريم (رجوع شود به نامه سال ۱۸۵۸ انگلس به مارکس در باره کارگران انگليسی).
اتفاقاً «تئوری» نابخردانه عدم شرکت کمونيستها در اتحاديههای ارتجاعی، با نهايت وضوح نشان میدهد که اين کمونيستهای «چپ» تا چه اندازه سبکمغزانه به موضوع نفوذ در ميان «تودهها» مینگرند و چقدر از داد و فريادهای خود راجع به «توده» سوءاستفاده میکنند. برای اينکه بتوان به «توده» کمک کرد و هواخواهی و همدردی و پشتيبانی «توده» را به سوی خود جلب نمود، بايد از دشواریها نهراسيد.
و از ايرادگيرها و پاپوشدوزها و اهانتها و تعقيبات ناشيه از طرف «پيشوايان» (که چون اپورتونيست و سوسيال شوينيست هستند، اکثراً بطور مستقيم يا غيرمستقيم با بورژوازی و پليس ارتباط دارند) باک نداشت و حتماً در جايی کار کرد که توده هست. بايد به هر گونه فداکاری تن در داد و بزرگترين موانع را برطرف ساخت تا اينکه بتوان بطور سيستماتيک و با سرسختی و مصرانه و صبورانه درست در آن مؤسسات و در بين آن جمعيتها و اتحاديهها، ولو ارتجاعیترين آنها، که تودۀ پرولتر يا نيمه پرولتر در آنجا هست به تبليغ و ترويج پرداخت.
اتحاديهها و تعاونیهای کارگری نيز (سازمانهای اخير لااقل در برخی از موارد) همان سازمانهايی هستند که در آنها توده هست. در انگلستان، طبق اطلاع روزنامۀ سوئدی «روزنامۀ سياسی يوميۀ خلق» (مورحۀ ۱٠ مارس سال ۱٩٢٠) عدۀ اعضای اتحاديهها از پايان سال ۱٩١٧ تا پايان سال ۱٩١۸ از ۵٫۵ ميليون به ۶٫۶ ميليون رسيده بود، يعنی ۱٩درصد افزايش يافته بود. در پايان سال ١٩١٩ اين رقم به ٧٫۵ ميليون میرسد. من آمارهای مربوط به فرانسه و آلمان را موجود ندارم ولی اين حقيقت کاملاً مسلم و بر همه عيانست که در اين کشورها نيز عدۀ اعضای اتحاديهها افزايش فراوانی يافته است.
اين حقايق با نهايت وضوح گواه بر آن چيزيست که هزاران نکته ديگر نيز مؤيد آنست و آن عبارتست از رشد آگاهی و تشديد تمايل به تشکل در بين تودههای پرولتر و «قشرهای پايينی» و عقب ماندهها، ميليونها کارگر در انگلستان، فرانسه و آلمان برای نخستين بار از حالت عدم تشکل کامل خارج شده و به آن مرحله مقدماتی و ابتدايی و ساده که پيش از همه قابل فهم است (برای کسانی که سراپا در خرافات بورژوا دمکراتيک غرق شده اند) يعنی به اتحاديه گام میگذارند و حال آنکه کمونيستهای چپ انقلابی ولی نابخرد در کنار آنان ايستاده و فرياد میزنند «توده» «توده»! و از کارکردن در داخل اتحاديه امتناع میورزند!؟ و بهانهشان اين است که اين اتحاديهها «ارتجاعی» هستند!! و «اتحاديه کارگری» تر و تازه و شسته و رفتهای را از خود اختراع میکنند که از خرافات بورژوا دمکراتيک و خطايای صنفی و سنديکاليسم محدود مبرا باشد و مدعی اند، که گويا چنين اتحاديهای دامنهدار خواهد بود (خواهد بود!) و شرکت در آن فقط (فقط!) مستلزم «قبول سيستم شوروی و ديکتاتوری» است (رجوع شود به نقل قول بالا)!!
نابخردی بيش از اين و زيانی بالاتر از آنچه که انقلابيون «چپ» به انقلاب وارد میسازند تصورناپذير است! حتا اگر ما اکنون هم در روسيه، پس از دو سال و نيم پيروزیهای بینظير بر بورژوازی روسيه و آنتانت، شرط ورود در اتحاديهها را «قبول ديکتاتوری» قرار دهيم، عمل سفيهانهای مرتکب شده ايم و به نفوذ خود در بين تودهها لطمه وارد ساخته ايم و به منشويکها کمک نموده ايم. زيرا تمام وظيفۀ کمونيستها اين است که بتوانند عقبماندهها را اقناع نمايند، بتوانند بين آنها کار کنند، نه اينکه با شعارهای من درآوردی «چپ» کودکانه بين خود و آنها حصار بکشند.
بیشک آقايان هومپرسها، هندرسونها، ژوئوها و لژينها از اين انقلابيون «چپ» که نظير اپوزيسيون «اصولی» آلمان (خدا چنين «اصوليتی» را نصيب ما نکند!) و يا برخی از انقلابيون عضو سازمان آمريکايی «کارگران صنعتی جهان» خروج از اتحاديههای ارتجاعی و امتناع از کار در آنها را موعظه میکنند، بسی سپاسگذارند. بیشک حضرات «پيشوايان» اپورتونيسم به هر گونه نيرنگ ديپلماسی بورژوايی و به کمک دولتهای بورژوايی و کشيشان و پليس و دادگاهها متوسل خواهند شد تا کمونيستها را به اتحاديهها راه ندهند و به هر وسيلهای شده آنها را از آنجا برانند و کار در داخل اتحاديهها را برای آنان حتاالامکان نامطبوع سازند و به آنها اهانت نمايند و ضدشان تحريک کنند و مورد تعقيبشان قرار دهند.
بايد توانست در مقابل اين اعمال مقاومت ورزيد و به همه و هر گونه فداکاری تن داد و حتا- در صورت لزوم- به هر گونه حيله و نيرنگ و شيوههای غيرعلنی و سکوت و کتمان حقيقت متوسل شد تا هر طور شده به اتحاديهها راه يافت و در آنها باقی ماند و به هر قيمتی شده فعاليت کمونيستی خود را در آنها انجام داد.
در دوران تزاريسم تا سال ۱٩٠۵ در روسيه هيچگونه امکان فعاليت علنی وجود نداشت، ولی وقتی زوباتف عامل اداره آگاهی، مجامع و انجمنهای کارگری سياه را برای به دام انداختن انقلابيون و مبارزه با آنها تشکيل میداد، ما اعضای حزب خود را به اين مجامع و انجمنها میفرستاديم (من شخصاً از ميان آنها رفيق بابوشکين کارگر برجسته پتربورگ را که در سال ۱٩٠۶ به دست ژنرالهای تزاری تيرباران شد، به خاطر دارم) و اين اعضای حزب با توده ارتباط برقرار میساختند و ماهرانه راه برای تبليغات میيافتند و کارگران را از زير نفوذ زوباتویها خارج مینمودند ( هومپرسها، هندرسونها، ژوئوها و لژينها، همان زوباتفها هستند که فرقشان با زوباتف ما در جامه و رنگ و روغن اروپايی آنها و در اين است که سياست پليد خود را با شيوههای متمدنانه و نازککاری شده و دمکراتيکمآبانه عملی میسازند).
البته در اروپای باختری، که خرافات بسيار ريشهداری در باره فعاليت در شرايط علنی و مشروطيت و بورژوا-دمکراتيک در آنجا به ويژه رسوخ کرده است، انجام چنين کاری دشوارتر است، ولی اين کار را میتوان و بايد انجام داد و بطور سيستماتيک هم انجام داد.
کميته اجراييه انترناسيونال سوم به عقيده من بايد هم بطور کلی سياست عدم شرکت در اتحاديههای ارتجاعی را آشکارا تقبيح کند و به کنگره آينده انترناسيونال کمونيستی نيز اين امر را پيشنهاد نمايد (و نابخردانه بودن اين عدم شرکت و زيانبخشی فوقالعاده آن را برای امر انقلاب پرولتری با استدلال مفصل به ثبوت رساند) و هم بطور اخص خط مشی برخی از اعضای حزب کمونيست هلند را که – مستقيم يا غيرمستقيم، آشکار يا پنهانی، تماماً يا جزئاً- از اين سياست نادرست پشتيباتی نموده اند، تقبيح کند. انترناسيونال سوم بايد با تاکتيک نادرست انترناسيونال دوم پيوند بگسلد، مسايل دردناک را ناديده نگيرد، و پردهپوشی نکند و آنها را بیپرده و صريح مطرح سازد، و ما تمام حقيقت را توی روی «مستقلها» (حزب مستقل سوسيال دمکرات آلمان) گفتيم. بايد تمام حقيقت را توی روی کمونيستهای «چپ» نيز بگوييم.
عدالت
|
|
|