"احمدك به اولين شهري كه رسيد ديد مردم همه كور، كثيف و ناخوش و فقير كنار رودخانه اي، كه از بسكه خاكش را كنده بودند گود شده بود، نشسته بودند و با زنجيرهاي طلا به خانه شان كه كلبه هائي بيشتر شبيه لانه جانوران بود بسته شده بودند وبا دستهاي پينه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زير شلاق كشيكچي هايي كه دايما پاسباني ميكردند طلا ميشستند.
|